بعد ار سالها یاد وبلاگم افتادم، توی این چند سال به خاطر مشغله های زیاد وقت نکرده بودم بهش سر بزنم و پست بزارم. دنیای اینترنت به کل عوض شده توی این چند سال و تلگرام و اینستاگرام جای وبلاگ گرفتن و دیگر کسی سری به وبلاگ نمیزنه اما برای من هنوز خونه امن حساب میشه وبلاگ و بهش علاقه دارم. نمیدونم چرا اما امروز که روز تولدم هست یکدفعه تصمیم گرفتم که بیام و اینجا به یادگار یه پست بزارم. به هر حال با اینکه زیاد این روزا کسی حال و روز خوبی نداره اما تولدم مبارک، امیدوارم سال دیگه خیلی حالم بهتر باشه.
برچسب:
نویسنده: آوا رحمانی
بعد از مدتها سری به این خونه زدم، مدتهاست به خاطره مشغله کاری وقت نمیکنم اینجا چیزی بنویسم اما پر کشیدن سایه بهونه ای شد که باز سری به این خونه بزنم.
کم کم داره هنر و هنرمند داره از این مملکت پر میکشه.
روح سایه آسمانی
مردن عاشق نمی میراندش
در چراغ تازه می گیراندش
برچسب:
نویسنده: آوا رحمانی
امروز عباس معروفی نویسنده بزرگ این مملکت فوت کرد.
هدایت و معروفی نویسنده های مورد علاقه من بودن و همیشه خوشحال بودم که معروفی هنوز زنده است و مینوسه. امروز روز تلخی بود، تلخ نه فقط از بابت رفتن معروفی بلکه از بابت اینکه هنر این مملکت تهی ترو فقیر تر شد.
معروفی انسانی آزاده، وطن پرست و روشنفکر بود در نهایت در سال بلوا، سمفونی مرگ نواخت و پرواز کرد.
روحش شاد
برچسب:
نویسنده: آوا رحمانی
برچسب:
نویسنده: آوا رحمانی
ای همگناه من، بی تو پرواز همیشه محکوم به سقوطه حرفایی که تو سینه دارم همه از جنس سکوته
برچسب:
نویسنده: آوا رحمانی
مدتها بود وقت نکرده بودم به کلبه تنهاییم سر بزنم، توی این چند ماه اینقدر درگیر بودم که در حد یک خطم نتونستم بیام بنویسم، اما خستم، خیلی خسته ، از همه چی خستم!!!
بیشتر از همه از آدم های دوربرم، تصمیم گرفتم برم اگه این مملکت ویرانه نشه رفت حتما از این شهر سال دیگه میرم، هر جایی جز این شهر غمگین و حسود...
برچسب:
نویسنده: آوا رحمانی
نرمک نرمک میرسد اینک بهار
اما چه بهاری؟
و چه سالی؟
سال بلوا بود و سال سیاه، گاهی باید خدا شکر کرد که میگذره، سال 98 سیاه ترین سال زندگی من بود و چه خوب که تموم شد.
پیشاپیش سال 99 مبارک
برچسب:
نویسنده: آوا رحمانی
برچسب:
نویسنده: آوا رحمانی
با من حرفی بزن
با من حرفی بزن قبل از آنکه پژمرده شوم
با من حرفی بزن قبل آنکه دور شوم
با من سخنی گو قبل از انکه غروب شوم
زیستن در چشم به هم زدنی است
تا فرصت پلک زدنی هست با من حرفی بزن
برچسب:
نویسنده: آوا رحمانی
گاهی حتی کمک هم نمیخوای،
هیچی
فقط دوست داری دست از سرت بردارن که راحت زندگیتو بکنی
خودت از پسش برمیای، اگه چوب لا چرخت نذارن... اگه راحتت بذارن... اگه برن دنبال زندگیشون و دست از سرت بردارن...
گاهی تمام چیزی که احتیاج داری همینه!
برچسب:
نویسنده: آوا رحمانی
آخرین نفسای پاییزه امساله، خیلی وقته تنفر از پاییزو گذاشتم کنار اخه پاییز که گناهی نداره تا میاد همه کاسه و کوزه هارو سرش میشکنیم. مشکل از خوده ما آدماست، آزار دادن و رنج کشیدن دوست داریم، خودخواهی دوست داریم، عالم و ادم عاصی میکنیم آخرش میگیم تقصیر پاییز افسرده است. بهار و تابستون و پاییز و زمستون بهونه است، همش با هم عمره ادمه که داره میگذره، حالا گاهی شاد گاهی غمگین گاهی سرخوش گاهی افسرده ولی یه روز این عمرم تموم میشه...
برچسب:
نویسنده: آوا رحمانی
عاشقانه های شاملو به آیدا...
آیدا ، امید و شیشهی عمرم !
تمامِ بدبختیهای من ، بازیچهی مضحک و پیش پا افتادهای بیش نیست. تمام این گرفتاریها فقط یک مگس مزاحم است که با تکان یک دست برطرف میشود. بدبختی فقط هنگامی به سراغ من میآید که ببینم آیدای من ، لبخندش را فراموش کرده است ...
احمد شاملو
برچسب:
نویسنده: آوا رحمانی
کیستی که من
اینگونه
بهاعتماد
نامِ خود را
با تو میگویم
کلیدِ خانهام را
در دستت میگذارم
نانِ شادیهایم را
با تو قسمت میکنم
به کنارت مینشینم و
بر زانوی تو
اینچنین آرام
به خواب میروم؟
کیستی که من
اینگونه به جد
در دیارِ رؤیاهای خویش
با تو درنگ میکنم؟
برچسب:
نویسنده: آوا رحمانی