وقت برگشت حتی یه ذره هم دلم تنگ نشده بود، چه حسرتی خوردم توی راه برگشت برای زندگی که تا حالا نکردم، از زندگی که نیست از جامعه ای که نیست ازانسانی که نیست. این حسرت نه برای آزادی و امکانات بلکه برای انسانیت و زیبایی بود که مدتهاست احساسش نکردم. معنی زندگی برای ما از بین رفته، ما عادت کردیم به نقش بازی کردن روتین که اسمشو گذاشتیم زندگی. زندگی ای که برامون شده مثل کلاف پر گره ای که هرچی جلوتر میره، گره هاش کورتر میشه.
شب آخر میون نور و صدا و رقص، تنها همراه من توی خیابونا یه بسته سیگار و بغض بازگشت بود. هیچوقت فکر نمیکردم روزی دلم برای خاکم تنگ نشه.
و دوباره از 6 شهریور نقش بازی کردن روزمرگی باز آغاز شد...
برچسب: سفرجل,سفر,سفره عقد,سفر التكوين,سفرة رمضان,سفره افطار,سفر المزامير,سفر الرؤيا,سفر به گرجستان,سفر الامثال,
نویسنده: آوا رحمانی