خرید بک لینک
وقتی که عقربه ای ساعت رفتن روی ساعت دوازده آونگ ساعت شروع کرد به حرکت و دینگ دینگ کردن، آونگ داشت میگفت باز تکرار و تکرار... تکرار پوچی و نیستی تکرار روز مرگی مداوم . بلند میشم و میرم سمت آینه. این آدم توی آینه دیگه کیه؟ کی اومده بود من نفهمیدم؟ اینجا چکار میکنه؟

مدتهاست دارم با آدم توی آینده زندگی میکنم، کم کم دارم احساس میکنم چقد شبیهش شدم، صورت چین افتاده و چشای بی احساس و اخمای توی هم حتی اون لبخند مصنوعی هم دیگه نیست، گاهی فراموش میکنم من اونم یا اون من...


برچسبها: ذهن درگیر من, زندگی, کابوس

برچسب: کابوس,زندگی, نویسنده: آوا رحمانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:11

صفحه بندی