خرید بک لینک
همیشه هر سال زمان تولدم مثه بچه ها غرغر میکردم و از عالم و آدم شاکی بودم امسال روز تولدم با اینکه بدترین تابستون زندگیمو گذروندم ولی دیگه گله ای ندارم، نمیدونم برای بالا رفتن سنه یا چیزه دیگه اما میدونم که مدتهاست دیگه از چیزی شاکی نیستم، مدتهاست که دیگه به تقویم روی دیوار نگاه نمیکنم و ثانیه هارو نمیشمارم و این بی تفاوتی نمیدونم کی شروع شد.....

هیچوقت نفهمیدم کدوم لحظه وکدوم ثانیه بود که خودمو فراموش کردم فقط یه لحظه به خودم اومدم دیدم، عوض شدم و همه چی برام عوض شد، غرق در دنیای خیالی خودم بودم که فرسنگ ها از دنیایی دارم توش زندگی میکنم فاصله داره و این وسط اسیر برزخ مسخ و یخ زده ای شدم که منو تبدیل کرد به موجودی دور از احساس و آدمها.....

حالا دیگه میدونم ثانیه ها و ساعتها و روزا میان و میرن و یه روزی برام تموم میشن و منم با چمدونی خالی فقط نشستم و انتظار سوت قطارو میکشم.


برچسبها: تولد, ذهن درگیر من, 29 سالگی

برچسب: نویسنده: آوا رحمانی تاريخ: چهارشنبه 10 آبان 1396 ساعت: 18:53

صفحه بندی