هیچوقت نفهمیدم کدوم لحظه وکدوم ثانیه بود که خودمو فراموش کردم فقط یه لحظه به خودم اومدم دیدم، عوض شدم و همه چی برام عوض شد، غرق در دنیای خیالی خودم بودم که فرسنگ ها از دنیایی دارم توش زندگی میکنم فاصله داره و این وسط اسیر برزخ مسخ و یخ زده ای شدم که منو تبدیل کرد به موجودی دور از احساس و آدمها.....
حالا دیگه میدونم ثانیه ها و ساعتها و روزا میان و میرن و یه روزی برام تموم میشن و منم با چمدونی خالی فقط نشستم و انتظار سوت قطارو میکشم.
برچسب:
نویسنده: آوا رحمانی