خرید بک لینک
گاهی توی زندگی آدم دیگه لمس مشه، دیگه حتی بهترین اتفاق هم خوشحالش نمیکنه و کلا نسبت به همه چیز بی تفاوت میشه. اینکه هر صبح زنگ ساعت مته پتک بخوره توی سرت و احساس کنی از برزخ باید وارد جهنم بشی و کل روز بی تفاوت به همه چیز بگذرونی تا شب. این لمس شدن یه دفعه اتفاق نمیوفته ، به آهستگی اتفاق میوفته و زمان میبره، سالها میگذره یه روز، یه لحظه تنت شروع میکنه لرزیدن یهو میبینی دیگه اون آدم سابق نیستی و فرسنگ ها از اون چیزی بودی فاصله گرفتی، اونجاست که دیگه نه میشه راهو برگشت و نه میشه ادامه داد، سالها ساکن میمونی و مسخ میشی.نه اینکه نشه برگشت یا ادامه نداد بحث اینه خودت دوست نداری فرق کنی میخای همونجا ثابت بمونی از همه فرار کنی توی تنهایی خودت سر میکنی. ساعتها حاضری یه خط شعر ، یه آهنگ یه مسیرو تکرار کنی ولی نمیتونی آدمارو حتی برای چند دقیقه تحمل کنی. توی این دنیای# بزرگ هر آدمی یه دنیا کوچیک برای خودش داره، دنیا آدمارو باور داشته باشیم و دنیای# کوچیکشونو خراب نکنیم...

برچسب: نویسنده: آوا رحمانی تاريخ: شنبه 24 فروردين 1398 ساعت: 20:52

صفحه بندی