
من كجا، باران كجا و راه بى پايان كجاآه اين دل دل زدن تا منزل جانان كجاu200eهرچه كویت دورتر، دل تنگتر، مشتاقترu200eدر طريق عشقبازان مشكلِ آسان كجا...
ادامه مطلب
از شاملو گفتن یعنی فریاد آزادی و طغیان و عشق و انسانیتشاملو فریادی بود که خاموش نشد از نسلی گفت که برای آزادای فریاد زد و ایستاده مرد، از مرگ نازلی گفت و از عشق، از آیدا گفت، از عشق به آیدا و از آیدا در آینه، از درد مشترک گفت و فریادی که کسی نشنید!!!!اشک رازیستلبخند رازیستعشق رازیستاشک آن شب لبخند عشقم بود قصه نیستم که بگویینغمه نیستم که بخوانیصدا نیستم که بشنوییا چیزی چنان که ببینییا چیزی چنان که بدانیمن درد مشترکم مرا فریاد کن درخت با جنگل سخن میگویدعلف با صحراستاره با کهکشانو من با تو سخن میگویمنامت را به من بگودستت را به من بدهحرفت را به من بگوقلبت را به من بده من ریشه های تو را دریافته امبا لبانت برای همه لبها سخن گفته امو دستهایت با دستان من آشناستدر خلوت روشن با ت...
ادامه مطلب
_آخرین باری که اینجا اومدیم یادته؟!+ آره، آخرین باری که همدیگه رو دیدیم همین جا بود. دقیقا همین میز نشسته بودیم، فقط الان جامون عوض شده_ خیلی سال گذشته، خیلی عوض شدیم ولی اینجا هنوز مثل قدیمه .+ کاش نبود. احساس می کنم تک تک این میز و صندلی ها بهم خیره شدن و دارن سرزنشم میکنن_ نمی خواد زمین رو شخم بزنی و خاطره ها رو بیرون بیاری ...+ یه سوال بپرسم؟_ آره حتما ...+بعد از من دوباره با کسی اینجا اومدی ؟!- آره با خیلی ها+ سخت نبود؟!_ وقتی قرار بود برای آخرین بار ببینمشون اینجا قرار میگذاشتم. اینجا جایی بود که یاد گرفته بودم میشه فراموشی گرفت. یه برمودایی داره که همه ی خاطره ها رو قورت میده. رو همین صندلی می شستم و یادم میومد من مهمتر از اینارو از دست دادم ...+ یه اعترافی کنم، من هنوز بهت فکر می کنم...
ادامه مطلب
در این سرای بی کسی کسی به در نمی زندبه دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زندیکی زشب گرفتگان چراغ بر نمی کندکسی به کوچه سار شب در سحر نمی زندنشسته ام در انتظار این غبار بی سواردریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زنددل خراب من دگر خراب تر نمی شودکه خنجر غمت از این خراب تر نمی زندگذر گهی است پر ستم که اندرو به غیر غمیکی صلای آشنا به رهگذر نمی زندچه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته اتبرو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زندنه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاستاگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند برچسبها: هوشنگ ابتهاج, شعر...
ادامه مطلب
حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمیگوییم..و حرفهایی هست برای نگفتن،حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمیآورند.حرفهای شگفت، زیبا و اهورایی همینهایند و سرمایه ماورایی هرکس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد، حرفهای بیتاب و طاقتفرسا، که همچون زبانههای بیقرار آتشاند و کلماتش هر یک انفجاری را به بند کشیدهاند؛کلماتی که پارههای بودن آدمیاند.اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند، اگر یافتند، یافته میشوند و در صمیم وجدان او آرام میگیرند..و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند..و اگر او را گم کردند، روح را از درون به آتش میکشند و دمادم، حریقهای دهشتناک عذاب...
ادامه مطلب
رویاهایت را برآورده کند آنکهآسمانی را می گریاند تا گلی را بخنداند اسفند 1390 ما انسانها محکومیم به تحمل خاطرات، آونگی مرگ بار که گاهی با اسمی، گاهی با خطی شعر و گاهی با عطری در سرمان به صدا در می آید و این آونگ به یادمان می اورد که زمان گاهی می ایستد، می ایستد به احترام یک خاطره... برچسبها: ذهن درگیر من, خاطرات, آونگ, اسفند...
ادامه مطلب
بهزاد :فکر میکنم فرهاد هم بیستون رو تنهایی کَنده. فرهادو میشناسی؟یوسف گورکن: بله! همشهریمانه! پنج فرسخی اینجاست!بهزاد: آها! باریکلا! … ولی بیستون رو فرهاد نکنده.یوسف گورکن: میدانم!بهزاد: کی کَنده؟یوسف گورکن: عشقش کَنده … عشق شیرین.بهزاد: باریکلا! اهل دلم که هستی!یوسف گورکن: آدم که بیدل نمیشه آ...
ادامه مطلب
گاهی یادت می افتم نه اینکه عاشقت باشم نه اینکه هوایت، کلافه ام کند به یادت می افتم چون پنجره ات به سمت باغی باز می شد که نرسیده به خرداد، تمام شد. پنجره ات دوست داشتنی تر از تو بود و این برای ادامه یک عشق کافی نیست!...
ادامه مطلب