
با من حرفی بزنبا من حرفی بزن قبل از آنکه پژمرده شومبا من حرفی بزنقبل آنکه دور شومبا من سخنی گو قبل از انکه غروب شومزیستن در چشم به هم زدنی استتا فرصت پلک زدنی هست با من حرفی بزن...
ادامه مطلب
گاهی حتی کمک هم نمیخوای،هیچیفقط دوست داری دست از سرت بردارن که راحت زندگیتو بکنیخودت از پسش برمیای، اگه چوب لا چرخت نذارن... اگه راحتت بذارن... اگه برن دنبال زندگیشون و دست از سرت بردارن...گاهی تمام چیزی که احتیاج داری همینه!...
ادامه مطلب
گاهی توی زندگی آدم دیگه لمس مشه، دیگه حتی بهترین اتفاق هم خوشحالش نمیکنه و کلا نسبت به همه چیز بی تفاوت میشه. اینکه هر صبح زنگ ساعت مته پتک بخوره توی سرت و احساس کنی از برزخ باید وارد جهنم بشی و کل رو...
ادامه مطلب
تو سال جدیدی زیاد دست و دلم به نوشتن نمیره، نه فقط به نوشتن کلا به هیچی نمیره، حتی دل و دماغ زندگی کردنم ندارم، کل روزام شده تکرار ناامیدی. به قول شاملو: هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتن خود بر نخاست که من به زندگی نشستم. زندگی قرار بود یه چیزی بیشتر از کار و خواب و خوراک باشه، تو زندگیامون یه چیزی گمشده، شاید اون گمشد...
ادامه مطلب
از شاملو گفتن یعنی فریاد آزادی و طغیان و عشق و انسانیتشاملو فریادی بود که خاموش نشد از نسلی گفت که برای آزادای فریاد زد و ایستاده مرد، از مرگ نازلی گفت و از عشق، از آیدا گفت، از عشق به آیدا و از آیدا در آینه، از درد مشترک گفت و فریادی که کسی نشنید!!!!اشک رازیستلبخند رازیستعشق رازیستاشک آن شب لبخند عشقم بود قصه نیستم که بگویینغمه نیستم که بخوانیصدا نیستم که بشنوییا چیزی چنان که ببینییا چیزی چنان که بدانیمن درد مشترکم مرا فریاد کن درخت با جنگل سخن میگویدعلف با صحراستاره با کهکشانو من با تو سخن میگویمنامت را به من بگودستت را به من بدهحرفت را به من بگوقلبت را به من بده من ریشه های تو را دریافته امبا لبانت برای همه لبها سخن گفته امو دستهایت با دستان من آشناستدر خلوت روشن با ت...
ادامه مطلب
مرگ من سفری نیست هجرتی است از سرزمینی که دوست نمی داشتم به خاطر نامردمانش ! خود آیا از چه هنگام این چنین آئین مردمی از دست بنهاده اید ؟ پر ِ پرواز ندارم اما دلی دارم و حسرت ِ درناها و به هنگامی که مرغان مهاجر در دریاچه ی ماهتاب پارو می کشند خوشا رها کردن و رفتن ! خوابی دیگر به مردابی دیگر ! خوشا ماندابی دیگر به ساحلی دیگر به دریایی دیگر ! خوشا پر کشیدن ، خوشا رهایی ! آه ، این پرنده در این قفس تنگ نمی خواند ...برچسبها: شعر, احمد شاملو...
ادامه مطلب
نه آرامشت را ،به چشمى وابسته کن ...نه دستت را به دستى دلخوش ! چشم ها بسته مى شوند ،و دست ها مُشت مى شوند ...! و تو میمانى و یک دنیا ت...
ادامه مطلب
خدا اگر بودم ؛تو را به کسی نمی دادم !برای خودم برمیداشتم ،و از کائنات میزدم بیرون ...! عباس معروفی...
ادامه مطلب
حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمیگوییم..و حرفهایی هست برای نگفتن،حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمیآورند.حرفهای شگفت، زیبا و اهورایی همینهایند و سرمایه ماورایی هرکس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد، حرفهای بیتاب و طاقتفرسا، که همچون زبانههای بیقرار آتشاند و کلماتش هر یک انفجاری را به بند کشیدهاند؛کلماتی که پارههای بودن آدمیاند.اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند، اگر یافتند، یافته میشوند و در صمیم وجدان او آرام میگیرند..و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند..و اگر او را گم کردند، روح را از درون به آتش میکشند و دمادم، حریقهای دهشتناک عذاب...
ادامه مطلب
گاهی یادت می افتم نه اینکه عاشقت باشم نه اینکه هوایت، کلافه ام کند به یادت می افتم چون پنجره ات به سمت باغی باز می شد که نرسیده به خرداد، تمام شد. پنجره ات دوست داشتنی تر از تو بود و این برای ادامه یک عشق کافی نیست!...
ادامه مطلب